تبليغاتX
‏ :::::::: باتو ، ولي تنها ::::::::::

‏ :::::::: باتو ، ولي تنها ::::::::::
مشق سكوتو خط بزن اينجا كسي غريبه نيست
جاده ای که با شتاب بر آن میروم، همان نخواهد بود وقتی نیم دور بزنم،بسیار سعی کرده ام مستقیم بروم،ولی مرا به جای دیگری می برد،در دایره ای می چرخم اما جایم تغییر می کند! دیروز بچه بودم ، و امروز ...دنیا چیز غریبی است، و گل سرخ در میان گل های سرخ ،شبیه گل سرخ دیگری نیست !!!
لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 18:34 توسط عاطفه|
:::‏ بکوب بر در :::
بکوب بر در . . .باز نمی کنند؟ بکوب بر در. . .جواب نمی دهند؟ . . ."بشکن در را" . . .و نگران نباش . . .در کنده شده . . .خانه واگذار شده . . .در خانه ی خودت هستی . . .عشق،زندگی،سلامتی،آزادی . . .بهایش این است . . .
لينك | نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 5:55 توسط عاطفه|
در شهر ترانه هایم به دنبال اکسیر عشق می گردم،اکسیری از عشق تا بتوانم قلب مرده ام را به زندگی ابدی پیوند بزنم،به روزگاری دور از سردی و سیاهی،اکسیری که نور زندگی را بر آسمان آبی بیکران بتاباند،و هرشب روزنه های بهشت را برگنبد کبود نمایان سازد،و آن گاه دوباره عطر گل یاس ازکوچه های صداقت بلند شود و بوی تعفن دروغ را از بین ببرد. . .اکسیری که شفابخش پرندگان بال شکسته باشد تا دوباره نغمه ی عشق را در اوج آسمان بسرایند . . .
لينك | نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 3:40 توسط عاطفه|
ناقوس آزادی
دلم میخواست سقف معبدهستی،فرومی ریخت پلیدیهاوزشتیها،به زیرخاک می ماندند بهاری جاودان،آغوش وامیکرد جهان درموجی اززیبایی وخوبی شنا میکرد...بهشت عشق می خندیدبه روی آسمان آبی آرام پرستو با نوای مهرودوستی پروازمی کرد به روی بامها،ناقوس آزادی صدامی کرد...
لينك | نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:28 توسط عاطفه|
::::‏ چهارراه ::::
در این چهارراه فضایی از خاطرات . . . دیدارها ، اتفاقات عجیب و بی معنا و بس مهم وجود دارد . . . !!! درختان آبستن از دانه های برف . . . نوشته های لعابی بر شیشه قهوه خانه. . . آواز رهگذرش شبیه جاهای دیگر . . . همان تیر چراغ برق . . .خانه ها شبیه بسیاری دیگر . . . همان سنگ فرش ها . . .همان پیاده رو ها . . . و با این حال، بسیاری در این محل می ایستند . . .بسیاری در اینجا انگار بوی تن خود را می یابند . . . و عطر عشق های بی بازگشت . . . که بطور جبران ناپذیری در فراموشی تو در تویی مدفون شده اند . . .!!!
لينك | نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:13 توسط عاطفه|
"دلم می خوادبرم..."
امروزاینجا هوای شهرم ابری ونم نم بارون بود،بادملایم وخنکش تاعمق وجودم رخنه میکرد،بخاطراین ترجیح دادم که نصف مسیرمحل کارتاخونه رو پیاده روی کنم،وقتی دون دون بارون قطره قطره روصورتم می نشست وبوی خاک بارون خورده رو استشمام میکردم خیلی برام لذت بخش بودو یه احساس خوشایندی بهم دست میداد،خیلی وقته که دپرسم ،خسته وبی حوصلم،همه چی برام یکنواخت وبی معنی شده،از تنفس هوای اطرافم دلزدم ،انگار به زورنفس ازتوسینم بیرون میاد.ولی هوای امروز یه حس وحال تازه ای بهم داد. دلم مسافرت میخواد،یه جای خوب ودنج،شادوبی خیال،فارغ ازهمه ی دغدغه ها،همیشه تواین هوا دلم پرمیکشه واسه اونجایی که همیشه دوسش دارم،اونقدزیباست که هیچ واژه ای برای توصیفش پیدا نمیکنم واونقد زیباست که هیچکس تا نبینتش نمیتونه ذره ای ازقشنگیشو تصورکنه. اونجا روحم روصیقل میده،کاش یه خورده مشغله هام کمتربودومیتونستم برم اونجاوتو طبیعت دبش وهوای پاکش عقده دل خالی کنم ... کاش می شد...
لينك | نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:9 توسط عاطفه|
::::‏ کتیبه ی سنگ قبر ::::
‏ زندگی کرده ام آن زمان و هزار سال پیش . . . مرده ام اکنون؛ زندگی می کردم نه سر افکنده ، اما در تعقیب. . . تمام شرافت انسانی در بند . . . من ، آزاد میان برده های نقاب بند . . . زندگی کردم آن زمان، اما آزاد بودم . . . رود و زمین و آسمان را نگاه می کردم ، که می چرخیدند دور من و تعادل خود را حفظ می کردند . . . و فصل ها از پرندگان و شیرینی خود خبر می دادند . . . شما که زنده هستید ، چه کردید با این ثروت ها؟ حسرت می خورید به دورانی که می جنگیدم؟ . . . کاشتید آیا برای برداشت های مشترک؟ بارور ساختید شهری که در آن می زیستیم؟ زنده ها . . . هیچ نهراسید از من ، چون مرده ام . . . هیچ نمانده باقی . . . نه از ذهنم . . .نه از جسمم . . . !
لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:0 توسط عاطفه|
::: خرمن :::
‏ باور نکردنی است خود را . . . زنده ،واقعی ، موجود دانستن ، ‏ باور نکردنی است خود را . . . مرده ، مرحوم ، فقید ، خارج از زمان دانستن. . باور نکردنی است خود را . . . و باز هم باور نکردنی تر . . . خود را ، به یادگار. . . رؤیا ، روحی بدون تن دانستن. گل های زیبای گذشته . .گل ها ،گلهای معطر . . .که می لرزید از سحر . . . که باز شده اید در شب . .سرنوشت شما، زودگذر و میرا . . شبیه سالهای ماست . . . حتی اگر در تالار ، شما را پژمرده بیاورند. خدایان ما بسیار کوچک و شکننده بودند. . . آدمهایی کوچک . . . در مسکنی کوچک. . . زنده با پولی اندک . . .ثروتمان هر چه بیشتر ، سرنوشتمان تاریک تر . . .ما ماه نمی خواهیم . . . ما از مرگ نمی هراسیم . . .محصور در پنج حس . . .جهانمان کوچک می شود . . . بدرود رؤیا ،بدرود زیبایی !!! شما را قربانی می سازم . . . برای دنیایی به غایت محدود .
لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:43 توسط عاطفه|
"گزیده ای از فرهاد اشتری"
‏عمری است پا به پای خم از پا نشسته ایم در کوی می فروش چون مینا نشسته ایم ما را ز کوی باده فروشان گریز نیست تا باده در خم است همینجا نشسته ایم ما آن شقایقیم که با داغ سینه سوز جامی گرفته ایم و به صحرا نشسته ایم تا موج حادثات چه بازی کند که ما با زورق شکسته به دریا نشسته ایم عمری دویده ایم به هر سوی و عاقبت دست از طلب شسته و از پا نشسته ایم...
لينك | نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:43 توسط عاطفه|
...آنانی که تو را به آرامش ساحل می خوانند، هشدار که طوفانی پس این خفتگی ست، تمامیتت را به آنی مفروش ساده... ‏ آنان که خواهان تعالی اند و تکامل ، می بایست که رها دارند خوشتن خویش را از خفتن در خود فریبی و بیهوده بنشستن بر دل فریبی و آرامشی که خود عین مردگی ست و بس... ‏ به خاطر بسپار : بد دیدن است که خوب رفتن را تضمین می کند.
لينك | نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:9 توسط عاطفه|